زمان و مکان هیئت قمر بنی هاشم مرند

روز های پنجشنبه , وفات و اعیاد
حسینیه قمر بنی هاشم(ع) - خیابان شهدا
با حضور مداحان و قاریان هیئت
مشخصات مطلب شماره ی 2119 ارسالی توسط مدیر سایت
کامل ترین متن روضه های حضرت فاطمه(س)-بخش اول
کامل ترین متن روضه های حضرت فاطمه(س)-بخش اول

چند روزی از شهات بی بی گذشته بود اسماء دید فضه خیلی داره گریه می کنه صدا زد چرا اینهمه بی تابی می کنی؟ مگه نمی بینی این خونه عزادارند؟ من و تو باید بچه ها رو ساکت کنیم با گریه ی من و تو داغ دلشون بیشتر می شه. عرض کرد: اسماء کاش اون شب من بجای تو بودم جاهامون با هم عوض می شد. اسماء گفت: چه فرقی داشت ما که هر دو تامون کمک علی می کردیم خدمتکاریم تو این خونه. فضه: نه علی به تو گفت بیا دم دست من کمکم کن اما به من گفت تو فضه تو فقط مواظب زینب باش. نمی دونی با من چه کرد زینب نمی دونی چه بلایی سرم آورد نمی دونی با مادر مادر گفتنش آتیشم می زد ...
یا زینب...


++++++++++++++++++++

در کتاب " ارشاد القلوب " نقل شده که فاطمه (س) فرمود:
هيزم بسيار به در خانه ی ما آوردند تا خانه و اهلش را بسوزانند، من پشت در ايستاده بودم و آن قوم مهاجم را به خدا و رسولش سوگند می دادم که دست از ما بردارند و ما را ياری نمايند. عمر، تازيانه را از دست قنفذ غلام آزاده شده ی ابوبکر گرفت و با آن بر بازويم زد و اثر آن چون رگه های بازوبند در بازويم باقی ماند. آن گاه لگد به در زد و در را به طرف من فشار داد. در اين هنگام به صورت بر زمين افتادم، در حاليکه فرزندی در رحم داشتم، آتش زبانه می کشيد و صورتم را می سوزانيد، او با دستش مرا می زد، گوشواره ام قطع و پراکنده شد، درد مخاض مرا فرا گرفت، محسنم بی گناه سقط و کشته شد....
اما اگر اينجا در خونه ی اميرالمؤمنين رو اين بی حياها به آتش نمی کشيدند ديگه کربلا کسی جرأت نمی کرد که خيمه های اهل بيت امام حسين رو به آتيش بکشه ...

++++++++++++++++++++

فرستاد شوهرش را خبر کنند.
علی علیه السلام که آمد خانه را خلوت کرد.
نشست روبه روی او.
فاطمه سلام الله علیها گفت: " پسر عمو! این چند سالی که با من زندگی کردی، به تو دروغ نگفتم و خیانت و مخالفتی با تو نکردم. "
علیعلیه السلام گفت: " پناه بر خدا! تو خداشناس تر، مهربانتر، باتقواتر و بزرگوارتر از آن بودی که من را ناراحت کنی. به خدا قسم! جدایی از تو مصیبتی است که تسلیتی ندارد. "
سر فاطمه اش را چسباند به سینه.
کسی نفهمید به هر دوتایشان چه گذشت.

- علی جان! من را خدا همسرت کرد تا در دنیا و آخرت مالِ تو باشم.
- علی جان! بعد از من با امامه، دخترِ خواهرم زینب، ازدواج کن.
- علی جان! خودت شبانه غسلم بده، کفنم کن، بر جنازه ام نماز بخوان.
- علی جان! راضی نیستم آن دو نفر بر جنازه ام نماز بخوانند و یا حتی کنار قبرم بایستند.
- علی جان! بچه هایم را به مهربانی تو می سپارم، سلامم را به آنها تا روز قیامت برسان.

غسل کرد. وضو گرفت و به اسماء گفت: " عطر من را بیاور. "
لباس پاکیزه پوشید. خوابید. گفت: " موقع نماز بیدارم کن، اگر بیدار شدم که هیچ وگرنه علی را خبر کن. "
نزدیک اذان اسماء فاطمه سلام الله علیها را صدا زد ولی، بیدار نشد.
خدا می داند فاصله مسجد تا خانه، بر علی علیه السلام چه گذشت...

علیعلیه السلام به بچه ها گفت: " مواظب باشید صدای گریه تان بلند نشود. "
خودش اما بیش تر از همه بی تابی می کرد.
اسماء آب ریخت، او فاطمه اش را غسل داد.
- ام کلثوم! زینب! سکینه! فضه! حسن! حسین!
بیایید یک بار دیگر مادرتان را ببینید، دیدار بعدی بهشت است.
بچه ها سرشان را گذاشتند روی سینه مادر شروع کردند به گریه.
در همین لحظه دست های فاطمه سلام الله علیها از کفن بیرون آمد و ناله اش شنیده شد. حسن و حسین را در بغل گرفت.
از آسمان ندا آمد: " یا علی! بچه ها را از مادرشان جدا کن. ملائکه ی آسمان ها به گریه درآمدند...."

حسن، حسین، عمار، مقداد، ابوذر، سلمان و چند تا دیگر از خواص بنی هاشم جمع شدند.
بی سرو صدا با علی علیه السلام ایستادند بر جنازه ی فاطمه سلام الله علیها نماز خواندند.
همان جماعتِ انگشت شمار، دختر رسول خدا را شبانه دفن کردند.

++++++++++++++++++++

از استاد فاطمی نیا

 ای اول مظلوم عالم...
این شبها در خانه علی گریه بود، گریه تعطیل نمیشه، وقتی امیر المومنین علیه السلام رفت بدن  صدیقه کبری را دفن کند فرمود بعد از این کارم روزها گریه و شبها خواب ندارم یک جای دیگر وقتی که سید السا جدین بدن ابی عبد الله را دفن کرد فرمود دیگه بعد از این من گریه و غصه ام دائمی است....

تو رفتی و این بچه ها جای خالی تو را می دیدند، به محراب نگاه می کردند، اشک میریختند.وقتی عزیزی میره، چند عاقل لوازم اونو مخفی می کنند، ولی در مورد صدیقه طا هره، شاید یک عاقل پیدا شد جانماز خانم را جمع کنه ،ولی در نیم سوخته چی، قابل اخفا نبود.

اسماء می‌گوید: من رفتم خدمت حضرت زهرا (سلام الله علیها). اسماء بنت عمیس زن خوبی بوده، اخل بیت (علیهم السلام) از او راضی بودند. خانم فرمودند که اسماء! این دفعه که تو می‌روی و به اینجا بر می‌گردی مستقیماً وارد اتاق من نشو! من را صدا بزن! اگر جواب نشنیدی، باز هم صدا بزن. نشنیدی، بار سوم.

++++++++++++++++++++

از استاد فاطمی نیا

اسماء می‌گوید: رفتم و برگشتم. دیگر حضرت فاطمه (سلام الله علیها) چیزی بگوید، واجب می‌شود. زیرا معصوم است، مطهّر است، متصل به غیب است. اگر بگوید این کار را بکنید، واجب می‌شود. بگوید این را نکن، باز هم واجب می‌شود.
خدایا من که قابل نیستم، ما از آنها نیستیم که با آبروی تو و اولیاءت بازی کنیم. اما امروز در جوار حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) توقّع داریم، مورد اشرافِ فاطمه زهرا (سلام الله علیها) واقع بشویم. بگذار ساده‌تر بگویم، طلبه‌ها جوانند، عزیزند، ان شاء الله در آینده برای اسلام زحمت می‌کشند. هرکس مورد اشراف واقع بشود، زیر ذره‌بین خانم قرار بگیرد؛ که این نمی‌شود مگر با به دست آوردن صفات عالیه و نمازهای واجب و روزه و رسیدن به حلال و حرام که اگر این صفات عالیه را به دست آورد، زیر ذره بین خانم قرار می‌گیرد.

نمی‌دانم اجمالاً چه شده است که ناقه ما درِ خیمه امیرالمؤمنین (علیه السلام) خواباندند، اجمالاً این‌طور است. دیگر بقیه‌اش را شما حساب کنید. وقتی زیر ذره بین قرار گرفتی، آن وقت دیگر عالم عوض می‌شود. آن ولی خدا که سید و مجتهد و آقاست که نامش را نمی‌برم گاهی خدمتش می‌رسم، می‌بینم سر ریزی می‌کند. زیر اشراف خانم که قرار بگیرد چیزی نمی‌بیند. نشسته، مردم حرف می‌زنند، بی اختیار می‌گوید: مادرم فوق العاده بود. مادرم خیلی بزرگ است. سر ریزی می‌کند. خدایا! امروز ما را تحت اشراف خانم قرار بده.

اسماء می‌گوید صدا کردم دیدم جواب نیامد. خدایا چه خاکی به سرم بریزم. نکند یه مرحله دیگر هم جواب نیاید. دفعه دوم، دفعه سوم، جواب نیامد.

اینجا نکته‌ای است که اگر بگوییم امیرالمؤمنین (علیه السلام) صبر داشته، اینجا مَنقبت نیست؛ مثل اینکه تو بگویی فلان مرجعِ تقلید نماز صبح می‌خواند، این منقبت نیست باید یک جوری بگوییم که منقبت بشود. این ابن ابی الحدید با اینکه سنی است، معتزلی است؛ صبر و حلم امیرالمؤمنین (علیه السلام) را یک جوری گفته که آبرومندانه است. خیلی خوشم می‌آید. می‌گوید: «وَ أمّا حِلمُهُ یَکادُ یَکون معجِزَةً» حلم و صبر امیرالمؤمنین نزدیک است که معجزه بشود.

صاحب این خبر «اسماء» می‌گوید: وارد شدم دیدم ریحانه پیغمبر از دنیا رفته، ناله می‌زدم، خاک بر سرم می‌ریختم. اما یک وقت دیدم که مصیبتم دوتا شد و آن این بود که به امیرالمؤمنین چی بگویم؟ اینجا یاد آن جمله ابن ابی الحدید بیفتید که می‌گوید: نزدیک است حلم و صبر او معجزه بشود. می‌گوید دیدم تکلیف از من برداشته شد، آقا خودش آمد ولی چه آمدنی! دیدم زانوهایش دارد می‌لرزد. مطلب خیلی بزرگ است. روز شهادت است والا این نکته را نمی‌گفتم. یک بار، دو بار در تمام عمرم شاید گفته باشم. اما روز شهادت است.

ببینید ما بی مدرک حرف نمی زنیم؛ دیدید که یک حرف را می‌گویم و منبع را ذکر می‌کنم ولو به درد ده نفر بخورد یا یک نفر. اما یک وقت مدرک را پیدا نکنیم شخصیت‌هایی داریم که گفتار آنها مدرک است. مثلا علامه امینی (ره) اگر حرف بزند این مِثل این است که در کتاب است، فرقی نمی‌کند. این را که می‌گویم نیافتم، ولی از او نقل می‌کنند. سرّی هم در آن است که از عقل ما خارج است. می‌گویم که گریه کنید. سرّش را هم از خدا بخواهید. او فرموده بود: در که به پهلوی خانم خورد، همان‌جا گفت: «یا مهدی!». وقتی که بچه‌ها آمدند در کنار بدن مادر (دیگر امام معصوم می‌گوید، معصوم شهادت می‌دهد) می‌گوید: به خدا دیدم وقتی بچه‌ها آمدند دست‌هایش را باز کرد.

++++++++++++++++++++

«اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَ أَهْلِكْ أَعْدَاءَهُمْ». [1]

«يَا فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ يَا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ يَا سَيِّدَتَنَا وَ مَوْلاتَنَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكِ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكِ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهَةً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعِي لَنَا عِنْدَ اللَّهِ». [2]حضرت دست امام مجتبی (علیه السلام) را گرفته بود. دومی تو کوچه های باریک بنی هاشم راه را بر ایشان بست و گفت: کجا بودی؟ پیش ابوبکر چه می کردی؟ حضرت گفت: قباله فدک را گرفتم. گفت: قباله رو بده. دست نامحرم با صورت ناموس خدا آشنا شد. مرحوم مفید نقل می کند چنان سیلی زد که گوشواره فاطمه علیهاالسلام شکست و حضرت روی زمین افتاد. دورش را گرفتند.

بی بی فاطمه علیهاالسلام ، محسنش را در کوچه از دست داد. برای امیرالمؤمنین (علیه السلام) خبر آوردند که علی جان چرا نشسته ای؟ «اللهم و صلعلى السيدة الجليلة و الكريمة الجميلة و الفضيلة النبيلة ذات المدة القليلة و الأحزان الطويلة المدفونة سرا».[3] یک دسته می گویند افرادی وارد خانه شدند و صدا زدند:«يَا ابْنَ أَبِي طَالِبٍ عَلَيْكَ السَّلَامُ اشْتَمَلْتَ شَمْلَةَ الْجَنِينِ».[4]پسر ابی طالب چرا زانو بغل کردی؟ یک دسته دیگر می گویند: خانم دختر پیغمبر (صلی الله وعلیه وآله وسلم) است. خانم وقار علی (علیه السلام) را ملاحظه می کند. بعد از آن ماجرا فاطمه علیهاالسلام خانه نشین شد و بیرون نیامد. نمی توانست بیرون بیاید. زن را جلوی چشم شوهر نمی زنند. علی 25 سال مثل کسانی که استخوان در گلویشان بماند، ریگ به چشمشان برود، در خانه ماند. سال ها گذشته، در شام مجلسی سیاسی برگزار شد. رجال سیاسی هستند. امام حسن (علیه السلام) هم هست. هر که پا می شود صحبت می کند. یک مرتبه دیدند مغیره پا شد که صحبت کند. امام حسن (علیه السلام) داد زد: «اما انت یا مغیره ضربت امی» مغیره تو بنشین. تو مادرم را زدی.

زنها گفتند ما می خواهیم از خانم عیادت بکنیم. می گویند: حال فاطمه علیهاالسلام وخیم بود. زن ها آمدند و دیدند خانم دستمالی بر سر بسته. گفتند: ما رویمان نمی شود با خانم احوال پرسی کنیم. ام سلمه صدا زد: «سیدتی کیف اصبحتی». خانم جان حالت چطور است؟ گفت: دیگر مپرس از من و از زندگانی ام...

++++++++++++++++++++


شخصی چند روزی نتوانست خدمت امام صادق علیه السلام بیاید بعد از چند روز که آمد حضرت فرمودند: شما کجا بودید؟ عرض کرد: آقا جان خدای متعال به من فرزندی مرحمت کرده بود دنبال کارهای همسرم و خانه داری بودم. امام صادق علیه السلام به او فرمودند: خدا به تو چه مرحمت کرده؟ گفت: خدا به من یک دختری مرحمت کرده است(دختر رحمت و پسر نعمت است.) حضرت فرمودند: اسمش را چه گذاشتی؟ گفت: آقا اسمش را فاطمه گذاشتم. تا امام صادق اسم فاطمه را شنید حالش منقلب شد سه مرتبه فرمود: آه آه آه، به یاد مصائب مادرشان فاطمه زهراءسلام الله علیها افتادند.

دست به پیشانی مبارکشان گذاشتند و فرمودند: فلانی حالا که نامش را فاطمه گذاشتی مواظب باش به او اهانت نکنی، به او بد نگویی، یک وقت سیلی به صورتش نزنی، یک وقت او را لعنت نکنی، به او احترام بگذار. امام صادق چه کردند با مادر بزرگوارتان، هنوز بدن جدتان رسول الله روی زمین بود که آمدند درب خانه مولی را آتش زدند به این اکتفاء نکردند جسارت کردند تازیانه به بازوی زهراء زدند، ناله زهرا بین در و دیوار بلند شد صدا زد:«یا أَبَتَاهْ یا رَسُولَ اللَّهِ هَكَذَا كَانَ یفْعَلُ بِحَبِیبَتِكَ وَ ابْنَتِكَ»[1]. بابا جان برخیز ببین با حبیبه ات فاطمه چه کردند؟ همه گرفتارهای عالم در حل مشکلات، مولا امیرالمومنین حضرت علی را صدا می زنند. امیرالمومنین در خانه بودند اما بی بی شرم و حیا کردند علی را صدا بزنند صدا زدند فضه مرا دریاب به خدا محسنم را کشتند. «لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظِیم».«أَلا لَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الظَّالِمینَ[2].«وَ سَیعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَی مُنْقَلَبٍ ینْقَلِبُونَ»

++++++++++++++++++++

نقل کرده اند – اسماء ناقل این حدیث است – که: یکی از این روزها وجود مقدس زهرای مرضیه سلام الله علیها مرا صدا زدند و فرمودند: اسماء! دقایقی من استراحت می کنم، تو هم از اتاق بیرون برو، به تعبیر مرحوم حاج شیخ عباس و دیگران که می فرمایند: حضرت زهرا سلام الله علیها یک تمهیدی اندیشید که جان دادنش را بچه های کوچک نگاه نکنند. حسین و حسن علیه السلام به مسجد رفتند، زینب و ام کلثوم را خانۀ زن های هاشمی فرستاد، امیرالمؤمنین علیه السلام هم طبق این نقل مسجد بود. حضرت تنها با اسماء در خانه بوده است. لذا فرمود: اسماء تو هم بیرون برو، بگذار فاطمه تنها باشد و دقایقی بعد بیا مرا صدا بزن، اگر جوابت را دادم که هیچ وگرنه، آن وقت برو بچه ها و همسرم را خبر کن. اسماء می گوید: از اتاق بیرون آمدم جلوی درب اتاق قدم می زدم، دل تو دلم نبود، نکند فاطمه زهرا به من گفت برو بیرون، می خواست ندای حق را لبیک بگوید! و با این عالم وداع کند، می گوید: دقایقی بعد هر چه صدا زدم، دیدم که فاطمه جواب نمی دهد.

ای دختر پیامبر! ای دختر بهترین خلق عالم! ای دختر رسول الله! «وانکبَّتْ علیها» خودش را انداخت روی بدن زهرای مرضیه، فاطمه جان! سلام مرا به پیغمبر برسان. همین طور که داشت اشک می ریخت نقل دارد:«فاذَا الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ بالبابِ»یک وقت دید دو تا آقازادۀ زهرا وارد اتاق شده اند، حال اسماء چه کند؟ چگونه به این دو نازدانۀ کوچک خبر بدهد؟ اسماء بلند شد تا آنها را آرام و سرگرم کند؛ اما نه، آنها متوجۀ مصیبت و حادثه شدند. در نقل دارد، دویدند داخل اتاق، امام حسن خودش را انداخت روی سینه مادر:«یَا أُمَّاهُ کَلَّمِینِی قَبْلَ أَنْ تُفَارِقَ رُوحِی بَدَنِی»؛ مادر! با من سخن بگو! قبل از اینکه روح از بدنم جدا شود. امام حسین صورت را به کف پای مادر گذاشت:«وَ أَقْبَلَ الْحُسَیْنُ یُقَبِّلُ رِجْلَهَا وَ یَقُولُ یَا أُمَّاهْ أَنَا ابْنُکِ الْحُسَیْنُ کَلِّمِینِی قَبْلَ أَنْ یَتَصَدَّعَ قَلْبِی فَأَمُوتَ»؛ مادر! من حسینم، مادر با من سخن بگو پیش از آن که جان دهم.

اسماء آقازاده ها را بلند کرد، گفت: بروید بابایتان امیرالمؤمنین علیه السلام را خبر کنید. دوان دوان آمدند مسجد همین که گفتند:«یا ابَتَاه مَاتَتْ اُمُّنَا»بابا! بی مادر شدیم. کسی تا آن روز زمین خوردن امیرالمؤمنین علیه السلام را ندیده بود. قهرمان اُحد است، قهرمان خندق و خیبر است. اما تعبیر نقل این است:«فَوَقَعَ عَلِیٌ عَلَی وَجهِهِ»؛ روی زمین افتاد و از حال رفت قدری آب به سر و صورتش زدند تا چشمانش را باز کرد، فرمود:«بِمَنِ الْعزاءُ یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ کُنْتُ بِکِ أَتَعَزَّی فَفِیمَ الْعَزَاءُ مِنْ بَعْدِکِ»[1]؛ فاطمه جان! دیگر با چه کسی درد دل کنم؟ دیگر غصه های دلم را با چه کسی بگویم؟

«وَ سَیَعْلَمُ الَّذینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ»

++++++++++++++++++++

توسلی به محضر بی بی زهرای مرضیه علیها سلام داشته باشیم. ما امیدمان به شفاعت و دستگیری حضرت زهرا علیها سلام است. در اواخر عمر مرحوم آیت الله خوانساری که درجاتی از عصمت را داشت از ایشان پرسیدند شما در شب اول قبر با این همه عبادت، نماز شب، ذکر، درس و تدریس؛ امیدتان به کدام عملتان است؟ فرمودند: امید من به محبتی است که به حضرت زهرا علیها سلام دارم و اشک هایی که برای آن حضرت ریخته ام.

در زمان حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام در شهر انبار عراق عده ای از لشکر دشمن زینت و زیورآلات و خلخال یک زن یهودی که تحت ذمه و حمایت مسلمان ها بود را غارت کردند. خبر به امیرالمؤمنین علیه السلام رسید. آقا به شدت ناراحت شد که چرا باید زنی که تحت حمایت ماست و در حکومت ماست این بلا سرش بیاید. فرمود: اگر به خاطر این کار مسلمانی از شدت ناراحتی بمیرد شایسته است. این واکنش رئیس یک حکومت مقتدر اسلامی با یک زن یهودی بود. حالا ببینید به دل امیرالمؤمنین علیه السلام هنگامی که به همسرش جسارت کردند چه گذشت. امیرالمؤمنین در روزهای آخر عمر حضرت زهرا علیها سلام کنار بسترش نشسته بودند و به وصیت های ایشان گوش می کردند. علی جان! شبانه من را غسل و کفن کن و شبانه و مخفیانه من را دفن کن. یک بار دیدند زهرای مرضیه علیها سلام اشک می ریزد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند که «یا سیدتی ما یبکیک» ای خانم من! چرا شما گریه می کنی. فرمود: «ابکی ما تصنع بک من بعدی» علی جان! برای مظلومیت تو گریه می کنم. بعد از من چه ظلم هایی که به شما خواهد شد. من بر آن گریه می کنم. وصیت کردند علی جان! موقع غسل از روی لباس من را غسل بده؛ چون حضرت زهرا علیها سلام نمی خواست هنگام غسل چشم علی به قسمت های مجروح و کبود بدنش بیفتد و ناراحت بشود. اما بسوزد دل ها، هنگامی که آقا همسرش را غسل دادند. حال آقا منقلب می شود و ناله اش به آسمان می رود. اسماء عرض می کند: آقا جان! چرا گریه می کنید؟ فرمود: اسماء دستم به بازوی ورم کرده فاطمه برخورد کرد. «إِنَّ أَثَرَ السَّوْطِ لَفِي عَضُدِهَا مِثْلُ الدُّمْلُجِ»[1] هنوز آثار شکنجه بر بازوان ورم کرده معلوم است.

یک بار فشار در و دیوار مرا کشت
قنفذ به خدا باعث قتل دگرم بود

++++++++++++++++++++

بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهراء علیهاالسلام روز قیامت از همه دوستان و شیعیانش شفاعت خواهد كرد. آن هایی كه مدت طولانی برای اباعبدالله گریه كردند این ها مشمول شفاعت بی بی فاطمه زهراء علیهاالسلام قرار می گیرند. پیامبراکرم صلی الله... فرمودند: روز قیامت فاطمه زهراء علیهاالسلام پیراهن غرق به خون فرزندشان اباعبدالله علیه السلام را می آورند و عرضه می دارند: بار پروردگارا! تو حكم كن بین ما و كسانی كه به ما ظلم كردند و آزار رساندند. بعد از درگاه الهی تقاضا می كند. خدایا! هر كس برای مظلومی فرزندم اباعبدالله گریه كرده و اشك ریخته مرا شفیع او قرار بده تا از او شفاعت كنم. آن هایی برای اباعبدالله عزاداری می کنند مورد شفاعت فاطمه زهراء علیهاالسلام قرار خواهند گرفت.

بی بی تنها یادگار پیامبر بود بعد از شهادت پیامبر عظیم الشأن با تنها یادگارش چه كردند؟ عوض اینكه بیایند دلداری بدهند تسلی بدهند چه ها کردند؟

فاطمه جان

چه نیكو با تو هم دردی نمودند
كه با آتش در بیتت گشودند
سرایت جنت ای خاكت به دیده
بهشت و شعله آتش كه دیده
كه دیده حور در آتش بسوزد
كه دیده باغ جنت برفروزد
گمانم مرتضی شد كشته آن روز
كه بشنید از تو آن فریاد جانسوز

مرحوم سید بن طاووس نوشند: هنوز بدن رسول الله دفن نشده بود که آمدند خانه مولا را آتش زدند و ناله زهرا بین در و دیوار بلند شد. دو ندا داد بار اول صدا زد: باباجان برخیز ببین با یادگارت چه كردند. همه گرفتارهای عالم برای حل مشكلاتشان مولا را صدا می زنند مولا در خانه بودند اما بی بی شرم و حیا كرد وصدا زد فضه من را دریاب به خدا محسنم را كشتند، محسنم كشته شد و آنان كه تماشا كردند سند تیر به اصغر زدند و امضا كردند.

++++++++++++++++++++

من یک دعا از علی(علیه السلام) نقل می کنم و وارد توسلم می شوم. علی(علیه السلام) وقتی زهرا(سلام الله علیها) از دنیا رفته بود و جنازه حضرت روی زمین بود، «لَمَّا مَاتَتْ فَاطِمَةُ(سلام الله علیها) قَامَ عَلَيْهَا أَمِيرُ الْمُؤْمِنِينَ(علیه السلام)» آن گاه که زهرا درگذشت، امیرالمؤمنین کنار جنازه اش ایستاد. «وَ قَالَ اللَّهُمَّ إِنِّي رَاضٍ عَنِ ابْنَةِ نَبِيِّكَ»اینطور دعا کرد: خدا! من از دختر پیغمبرت راضی هستم. «اللَّهُمَّ إِنَّهَا قَدْ أُوحِشَتْ فَآنِسْهَا»؛ خدا! اکنون که فاطمه تنها شده، تو خودت همدم او باش. «اللَّهُمَّ إِنَّهَا قَدْ هُجِرَتْ فَصِلهَا»خدایا! فاطمه جدا شد، ولی تو وصلش کن. آخرین جمله اش این است:«اللَّهُمَّ إِنَّهَا قَدْ ظُلِمَتْ فَاحْكُمْ لَهَا وَ أَنْتَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ»[1]خدایا! به فاطمه ستم شد، خودت دادِ او را بستان که تو بهترین دادستانی.

علی چه می خواهد بگوید؟ یک ستم این بود که فدکش را غصب کردند. من سراغ آن نمی-روم. اما ستم بالاتر چه بود؟ من روایتی را نقل می کنم که از خود فاطمه(سلام الله علیها) نقل شده است. چند جمله را بیشتر نمی گویم. التماس دعا دارم. می گوید: من پشت درب بودم. درب خانه ام را آتش زدند؛ شعله آتش زبانه می کشید؛«وَ رَكَلَ الْبَابَ بِرِجْلِهِ فَرَدَّهُ عَلَيَّ»؛ چنان لگدی به این درب نیم سوخته زد که این درب روی من افتاد؛«وَ أَنَا حَامِلٌ»؛ در حالی که من باردار بودم؛«فَسَقَطْتُ لِوَجْهِي »[2]با صورت به زمین خوردم... در این حال فاطمه دو نفر را صدا کرد. اوّل گفت:«يَا أَبَتَاهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَكَذَا كَانَ يُفْعَلُ بِحَبِيبَتِكَ وَ ابْنَتِكَ »؛ ای پدر، آیا با دخترت اینطور رفتار می کنند؟ نفر دوم فضّه بود؛ گفت: «آهِ يَا فِضَّةُ إِلَيْكِ فَخُذِينِي! فَقَدْ وَ اللَّهِ قُتِلَ مَا فِي أَحْشَائِي مِنْ حَمْل»[3]
فضه بیا، محسنم را کشتند...

++++++++++++++++++++

آيا امشب امام زمان مايلند مصيبت مادرشان فاطمه زهرا را بخوانم؟ جابر نقل مي كند: با رسول خدا آمديم در خانه فاطمه. سلام كرد و اذن خواست، فرمود: فاطمه جان! اجازه مي دهي داخل شوم؟ فاطمه(س) گفت: بابا! بفرماييد و دوباره سلام داد و اجازه گرفت. فرمود: فاطمه جانم! تنها نيستم كسي همراه من است اجازه مي دهي با همراهم وارد شوم؟ وقتي دوباره، بي بي اجازه داد، با هم وارد خانه خانم شديم.

يا رسول الله خوب از شما درس گرفتند، روز سوم وفات رسول اكرم بود. نوشته اند: دومي لعنة الله عليه با گروهي آمد پشت در خانه. نقل كردن بي بي آمد پشت در. براي چه آمديد؟ آيا آمديد براي تسليت؟ گفتند: نه؛ آمديم علي را براي بيعت به مسجد ببريم. فرمودند: به شما اجازه نمي دهم در را باز نمي كنم. خدا دهانش را پر از آتش كند. گفت: خانه را با اهلش مي سوزانم. به او گفتند: خجالت نمي كشي؟ او دختر پيامبر است. جواب داد: ولو دختر پيامبر باشد.

مردم ناباورانه ديدند آتش از خانه فاطمه شعله مي كشد. بي بي پشت در ایستاده. وقتي در نيم سوخته شد، آن چنان به در لگد زد. در نامه اش به معاويه نوشته: وقتي فهميدم فاطمه پشت در است، آن چنان فشار دادم كه صداي استخوانهايش را شنيدم. به خودش آمد. ديد علي در خانه نيست. دست به ديوار گرفت. خودش را به اميرالمؤمنين رسانيد. مانعشان شد. نامحرمان در كوچه دورش را گرفتند. اميرالمؤمنين(ع) فرمود: اگر جوان مردي در قبال خلخالي كه از پاي زني كه در دين اسلام بوده در آوردند بميرد، جا دارد. علي جان! چه بر تو گذشت؟ در مقابل چشمت ناموس خدا را كتك زدند. يا بقية الله...

++++++++++++++++++++

نمی دانم فاطمه در این شب ها چه حالتی داشت، اما نوشته اند:«کَالشَّبَهِ»به قدری لاغر شده بود مثل شبهی می ماند در رختخواب. دیگر فاطمه بعد از پدر «نَاحِلَةَ الْجِسْمِ، مُنْهَدَّةَ الرُّکْنِ، بَاکِیَةَ الْعَیْنِ مُحْتَرِقَةَ الْقَلْب[1]» اشک چشمش خشک نشد، سوز قلبش آرام نگرفت و روز به روز لاغرتر می شد. اگر کسی پیش او می رفت می دید که امروزش با دیروزش به کلی فرق کرده است. بعضی از زن ها می آمدند سؤال می کردند: خانم! بیماری شما چیست؟ که این قدر بدنتان نحیف شده و شما را از پا درآورده است؟ می فرمود: بیماری من تنها بیماری جسمی نیست، من از ظلمی که به حق علی علیه السلام روا داشته شده است می سوزم. فقدان پدر و ظلم به علی؛[2] جسمم را نحیف و مانند شَبَه ساخته است.

سنگ صبورش قبر پیغمبر بود. بلند می شد، آرام می آمد کنار قبر رسول الله و با خودش نجوا می کرد: یا رسول الله!«بَقِیتُ وَالِهَةً وَحِیدَةً وَ حَیْرَانَةً فَرِیدَة»بابا، به خدا بعد از تو تنها شدم. مردم از ما اعراض کرده اند. بابا! دیگر جواب سلام علی را هم نمی دهند. خانه ای را که شش ماه بر در آن خانه می آمدی و می گفتی: السّلام علیکم یا اهل البیت و آیۀ تطهیر را می خواندی، بلند شو ببین با آن چه کرده اند.

بابا، یک خواهش از تو دارم. دعا کن فاطمه پیش تو بیاید و به تو ملحق گردد؛

«یَا إِلَهِی عَجِّلْ وَفَاتِی سَرِیعاً».

++++++++++++++++++++

روایت داریم: روز قیامت كه می شود، بی بی فاطمه زهرا علیها السلام می آید در صحرای محشر، پیراهن غرقه به خون آقا ابا عبد الله الحسین علیه السلام را می آورند، سر به آسمان می كنند می گویند: ای خدا تو حكم كن، بین ما و كسانی كه به ما ظلم كردند، اذیت و آزار رساندند. بعد این دعا را برای عزاداران فرزندشان ابا عبد الله می كنند: خدایا هركس برای حسین من گریه كرده، اشك ریخته شفاعت او را شامل حالش بكن. ما از او شفاعت بكنیم. شفاعت بی بی پذیرفته می شود. خوشا بحال آنهایی كه دو ماه برای ابا عبد الله اشك ریختند و گریه كردند. زحماتشان و مزدشان با حضرت زهرا علیها السلام است. اما داغ بی بی فاطمه زهرا با دل بچه ها، با دل مولا امیر المؤمنین علیه الصلاة و السلام چه كرد؟


من به یك باره در از قلعه خیبر كندم
داغ زهرای جوان از نفس انداخت مرا


طبق وصیت بی بی فاطمه زهرا علیها السلام ، حضرت نیمه های شب بدن آزرده زهرایش را غسل می داد. وقتی كه می خواست صورت بی بی فاطمه زهرا علیها السلام را با کفنش بپوشاند، دید بچه ها و یتیم های زهرا علیه السلام خیره خیره نگاه می كنند. یك وقت آقا صدا زدند، حسنین من، زینبین من، بیایید برای آخرین بار با مادر جوانتان وداع و خداحافظی بكنید. آقا امیرالمؤمنین علیه السلام می فرماید: خدا را شاهد می گیرم، حسنین آمدند خودشان را بر سینه مادر انداختند. یك وقت ناله جانسوزی از دل فاطمه زهرا علیها السلام بلند شد، بندهای كفن باز شد، حسنین را به سینه چسبانید، آنچنان این منظره دلخراش بوده، یك وقت ندایی از آسمان بلند شد«یا أَبَا الْحَسَنِ ارْفَعْهُمَا عَنْهَا»[1]. یا علی یتیمان زهرا را از روی سینه مادر بردار. ملائكه آسمان به گریه و ناله درآمدند، طاقت دیدن این صحنه را ندارند. مولا نزدیك آمدند، یتیمان زهرا علیها السلام را نوازش و محبت كردند، با مهربانی اینها را جدا كردند. عرض كنیم: علی جان، كاش می آمدی كربلا كنار قتلگاه. با یتیمان حسین این ها چه كردند؟ آیا آمدند با نوازش و محبت؟ نه! آمدند با تازیانه. دختر ابا عبد الله را از بدن آغشته به خون پدر جدا كردند...

++++++++++++++++++++

امام یازدهم علیه السلام فرمود که ما حجت خدا بر خلق هستیم ولی مادرمان فاطمه زهرا سلام الله علیها حجت بر ماست؛ یعنی بر امامان علیهم السلام می تواند فرمان دهد. روایت داریم که روز قیامت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در صحرای محشر پیراهن غرقه به خون اباعبدالله علیه السلام را می آورد و می فرماید: خدایا! تو حکم کن بین کسانی که به فرزندم، حسینم جرم و جنایت کردند و بعد این دعا را می خوانند: «اللهم اشفعنی فیمن بکی علی الحسین» ای خدا! هر کس برای حسینم گریه کرده من می خواهم شفاعتش کنم شفاعت من را بپذیر. خدمت عالم بزرگی در اصفهان بودم به ایشان گفتم: آقا، شما پیر شده اید در شب اول قبرو قیامت امیدتان به چه است. فرمودند: فلانی امیدم به گریه هایی که برای حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها کرده ام و به محبت حضرت است.

اما چه گذشت به دل امیرالمؤمنین علیه السلام آن لحظاتی که بدن حضرت زهرا را به قبر گذاشت. دید محرمی نیست به او کمک کند اما دید دست هایی شبیه دست های پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ظاهر شد گفت: علی جان امانت ما را بده. آقا وارد قبر شدند بدن آزرده حضرت زهرا سلام الله علیها را در قبر گذاشتند.

ای خدا در نیمه های شب حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چه دلی داشت در نیمه های شب صورت آزرده حضرت زهرا سلام الله علیها را برروی خاک گذاشت. آقا از قبر بیرون آمدند و روی قبر را پوشاندند. با دست مبارک روی زهرا سلام الله علیها خاک ریخت. اما بعد از دفن شدن همه غم های عالم بر دل حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام هجوم آورد. چکار کند تا دلش آرام بگیرد. یک وقت آقا خم شد و صورت به خاک قبر زهرا سلام الله علیها گذاشت. کربلا هم حضرت اباعبدالله علیه السلام کنار بدن علی اکبر علیه السلام دلش آرام نشد دیدند خم شد و صورت به صورت علی گذاشت.

++++++++++++++++++++

زهرای مرضیه همۀ زندگی اش در دفاع از امیرالمؤمنین علیه السلام صرف شد. حتی جانش را نیز در دفاع از ولایت خرج نمود. گرچه برخی از مذاهب قائل به مرگ طبیعی فاطمه سلام الله علیها هستند و خیلی اصرار دارند که بگویند حضرت به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.

از امام صادق علیه السلام سؤال کردند: چرا مادرتان در جوانی به شهادت رسید؟ امام فرمود: به خاطر ضربه ای که به پهلوی مادرم زهرا زدند، به خاطر آن تازیانه ای که«قُنْفُذْ»به بازوی مادرم فاطمه زهرا سلام الله علیها زد.[1]

امام کاظم علیه السلام فرمود: «إِنَّ فَاطِمَةَ علیه السلام صِدِّیقَةٌ شَهِیدَةٌ[2]»ائمه علیه السلام عنایت داشتند تا این فرهنگ را القاء کنند که مادرمان به شهادت رسیده است. مادر ما صدیقۀ شهیده است. فاطمۀ زهرا سلام الله علیها میان خانه جان داد.

امیر المومنین بدن را غسل داد، کفن کرد، سلمان با چشم اشک بار آمد، مقداد آمد، اباذر آمد چند نفر آمدند بدن را برداشتند. نمی دانم کجا بردند؟ آیا کنار قبر پیامبر بود؟ آیا در بقیع یا خانۀ خودش بود؟ چون سفارش کرده بود بدنم را خودت به خاک بسپار، کسی از محل آن با خبر نباشد، لذا امیرالمؤمنین علیه السلام خودش آمد کنار قبر «فَإِذَا هِیَ بِقَبْرٍ مَحْفُور؛ قبر از قبل حفر شده بود، آماده بود» ممکن بود شکنجه کنند، برخوردی کنند مجبور شوند، بگویند؟ لذا نوشته اند حتی دور و بری ها هم متوجه نشدند، خود امیرالمؤمنین علیه السلام آمد کنار قبر، آماده شد: یا رسول الله! امانت را آورده ام، همان امانتی که دستش را در دستم گذاشتی و فرمودی: علی جان!«هَذِهِ الْوَدِیعَةُ عِنْدِی»؛ این امانت من است حفظش کن.

یک امانت دار خیلی حواسش جمع است تا امانت را صحیح و سالم برگرداند، یا رسول الله! من خیلی مراعات کردم. من نمی گویم چه شده؛ چون خودم خیلی خبر ندارم، ولی شما از فاطمه بپرسید راز شکستگی پهلو را! راز تورم بازویش را! نوشته اند با دست مبارک سنگ لحد گذاشت و صورت زهرا سلام الله علیها را روی خاک نهاد و خاک ریخت.


نوشته اند: دست ها را تکانی داد؛ یعنی خدا! هستی ام رفت، دیگر دستم خالی شد. بعد یک جمله فرمود: فاطمه جان!«أَبْکِی مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَیَاتِی»

بعضی ها نوشته اند: فضای دل امیرالمؤمنین را خیلی غم فرا گرفت؛«هَاجَ بِهِ الْحُزْن»؛ غم های عالم در دلش ریخت[3]. چه طور علی آرام شود؟ قرآن می فرماید:«وَ اسْتَعینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاٰة»، لذا کنار قبر زهرای جوان نماز خواند، قرآن خوان؛و بعد خم شد صورتش را گذاشت روی خاک زهرا؛«وَضَعَ خَدَّهُ فِی التُّرَاب»

نَفْسِی عَلَی زَفَرَاتِهَا مَحْبُوسَةٌ
یَا لَیْتَهَا خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَرَات
لَا خَیْرَ بَعْدَکِ فِی الْحَیَاةِ وَ إِنَّمَا
أَبْکِی مَخَافَةَ أَنْ تَطُولَ حَیَاتِی

++++++++++++++++++++

عرض ارادتی به محضر صدیقه کبری، فاطمه زهرا سلام الله علیها داشته باشیم. ما امیدمان همه به حضرت زهرا سلام الله علیها است. به یک بزرگواری عرض کردم که آقا به نظر شما شب اول قبر و قیامت چه چیزی بین این همه عباداتی که کردید دستتان را می گرید؟ اگر آن عمل را نشان بدهی خدا بفرماید: من این را خیلی قبول دارم. یک فکری کرد، گفت: فلانی من خیلی دلم به اعمالی که انجام دادم خوش نیست. شب اول قبر اگر خدا بفرماید: چی آوردی؟ می گویم: محبت حضرت زهرا سلام الله علیها آوردم. برای این خانم گریه کردم، حتی می خواهم بگویم از بقیه ائمه هم مهمتر است. حضرت زهرا سفره خصوصی است.

امام باقر فرمود: مادرمان حضرت زهرا روز قیامت می آید از صحرای محشر عبور بکند، مثل مرغی که دانه را از خاک جدا می کند شیعیانش را جدا می کند. اما نمی دانم داغ حضرت زهرا سلام الله علیها با امیرالمومنین سلام الله علیه و بچه هایش چه کرد. با زینب سلام الله علیها چهار ساله چه کرد. امیر المومنین سلام الله علیه وقتی پیامبر سلام الله علیه وآله را از دست دادند آن قدر بیتابی نمی کردند، اما در شهادت فاطمه زهرا سلام الله علیها فرمود: دیگر اندوه من دائم است. دیگر شب های علی به بیداری سپری می شود. دیگر فاتح بدر و خیبر خانه نشین شده، زانو های غم را بغل کرده است. من نمی دونم آن شب وقتی بدن آزرده حضرت زهرا سلام الله علیها را توقبر گذاشت، چه حالی داشت. این صورت آزرده فاطمه زهرا سلام الله علیها را باز کرد، روی خاک گذاشت. فاطمه جان علی را حلال کن.
خیلی برای امیرالمومنین سلام الله علیه سخت بود.

صورت زهرا سلام الله علیها را روی قبر گذاشت. وقتی که دست هایش را از روی قبر تکان داد، همه غم های عالم به دل علی سلام الله علیه هجوم آورد. رو کرد به قبر رسول الله سلام الله علیه و آله السلام علیک یا رسول الله امیر المومنین سلام الله علیه خطبه طولانی خواند. اما دل آقا آرام نشد. اما یک وقت دیدند آقا خم شد و صورت روی خاک زهرا...

«لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ»

++++++++++++++++++++

وقتی حضرت احساس کرد که دیگر هنگام رحلتش فرا رسیده ، ام ایمن و اسما را دنبال امیرالمؤمنین(ع) فرستاد و امیرالمؤمنین حاضر شدند. ایشان به حضرت عرضه داشتند: احساس می کنم که خدا دیگر مرا دعوت کرده و دیگر همین ساعت ها به پدرم ملحق می شوم. اموری را در قلب و سینه خودم نگه داشتم که می خواهم آن ها را با شما در میان بگذارم. امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: دختر رسول خدا، آنچه در دل داری، با من در میان بگذارید و وصیت هایتان را بفرمایید. نقل است:«فَجَلَسَ عِنْدَ رَأْسِهَا وَ أَخْرَجَ مَنْ كَانَ فِي الْبَيْتِ ثُمَّ قَالَتْ يَا ابْنَ عَمِّ مَا عَهِدْتَنِي كَاذِبَةً وَ لَا خَائِنَةً وَ لَا خَالَفْتُكَ مُنْذُ عَاشَرْتَنِي فَقَالَ ع مَعَاذَ اللَّهِ أَنْتِ أَعْلَمُ بِاللَّهِ وَ أَبَرُّ وَ أَتْقَى وَ أَكْرَمُ وَ أَشَدُّ خَوْفاً مِنْ اللَّهِ مِنْ أَنْ أُوَبِّخَكِ بِمُخَالَفَتِي».[1]

برای اینکه حضرت اسرار را می خواهند بگویند، بالاسر فاطمه زهرا نشستند. آخرین ساعات بی بی دو عالم است و هر که در اتاق و خانه بود، بیرون فرستادند.فاطمه زهرا(س) به امیرالمؤمنین(ع) عرضه داشت:«يَا ابْنَ عَمِّ مَا عَهِدْتَنِي كَاذِبَةً وَ لَا خَائِنَةً وَ لَا خَالَفْتُكَ مُنْذُ عَاشَرْتَنِي».تو در دوره ای که با من بودی، مرا دروغ گو نیافتی. من به تو خلاف نگفتم.در حق تو خیانت نکردم. در هیچ امری با تو مخالفت نکردم.

امیرالمؤمنین(ع) فرمودند: دختر رسول خدا، به خدا پناه می برم، این حرف ها چیست که می زنید؟«فَقَالَ ع مَعَاذَ اللَّهِ أَنْتِ أَعْلَمُ بِاللَّهِ وَ أَبَرُّ وَ أَتْقَى وَ أَكْرَمُ وَ أَشَدُّ خَوْفاً مِنْ اللَّهِ مِنْ أَنْ أُوَبِّخَكِ بِمُخَالَفَتِي».دختر رسول خدا، خداشناس تر از این حرف ها ومتقی تر از این درجات هستی. درجات تو بالاتر از این هاست. تو گرامی هستی نزد خدا و خائف درجات تو بالاتر از این هاست که من بخواهم فردای قیامت از تو حساب بکشم و بگویم: چرا با من مخالفت کردی و شأن شما رفیع تر از این حرف هاست که بخواهی من از تو راضی شوم.

بعد امیرالمؤمنین(ع) فرمود:«قَدْ عَزَّ عَلَيَّ مُفَارَقَتُكِ وَ تَفَقُّدُكِ إِلَّا أَنَّهُ أَمْرٌ لَا بُدَّ مِنْهُ وَ اللَّهِ جَدِّدْتِ عَلَيَّ مُصِيبَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص وَ قَدْ عَظُمَتْ وَفَاتُكِ وَ فَقْدُكِ فَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ مِنْ مُصِيبَةٍ مَا أَفْجَعَهَا وَ آلَمَهَا وَ أَمَضَّهَا وَ أَحْزَنَهَا هَذِهِ وَ اللَّهِ مُصِيبَةٌ لَا عَزَاءَ لَهَا وَ رَزِيَّةٌ لَا خَلَفَ لَهَا ثُمَّ بَكَيَا جَمِيعاً سَاعَةً وَ أَخَذَ عَلَى رَأْسِهَا وَ ضَمَّهَا إِلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ أُوصِينِي بِمَا شِئْتِ».[2]جدایی تو و برای من خیلی سخت است. مصیبت پیغمبر با رفتن شما دوباره برای من زنده شده است. مصیبتی که برای امیرالمؤمنین فاجعه آمیز و ناگهانی است. چقدر تلخ و سخت است. کسی جز خدا نمی داند سختی این مصیبت را. چقدر این مصیبت مرا غصه دار کرده. این مصیبتی است که نمی شود جبرانکرد.

ساعتی امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا در این خلوت گریستند.امیرالمؤمنینسر فاطمه را از روی بستر برداشتند و به سینه چسباندند.بعد فرمودند: فاطمه جان! هر وصیتی داری،بفرما.اگر چه من مأمور به صبرم، ولی خواهی دید که وصیت تو را عملی می کنم. در این امر مأمور به صبر نیستم. هر چه وصیت کنی، وفا می کنم.بعد بی بی دو عالم وصیت کردند و فرمودند: علی جان! برای من تابوتی درست کن و بدن مرا در تابوت قرار بده. بعد شکل تابوت را ترسیم کردند. شاید برای این بود که این پیکر نحیف و چیزی که جز یک سایه از آن نمانده، مقابل چشم امیرالمؤمنین(ع) و عزیزانش قرار نگیرد. بعد فرمود: علی جان! وصیت من این است که آن هایی که ظلم کردند، نباید در تشییع جنازه من حاضر شوند. شبانه خودت مرا غسل بده و خودت مرا کفن کن و مخفیانه بدن مرا بردار و خودت مرا در قبر بگذار. وقتی روی قبر مرا پوشاندی، مقابل صورت من بنشین و در تاریکی شب برای من قرآن تلاوت کن. بعد فرمودند:«وَ أَنَا أَسْتَوْدِعُكَ اللَّهَ تَعَالَى وَ أُوصِيكَ فِي وُلْدِي خَيْراً ثُمَّ ضَمَّتْ إِلَيْهَا أُمَّ كُلْثُومٍ».[3] تو را به خدا می سپارم.مراقب فرزندانمباش.ایشان دختر کوچکش را در آغوش گرفت و آخرین وداع را با این دختر کرد و فرمود: علی جان! وقتی این دخترم به سن رشد رسید، آنچه در منزل دارم،بهاین دخترم بسپارید.

سپس امیرالمؤمنین و حسنین را به مسجد فرستاد. در بعضی مقاتل هست که خودش با حسنین به مسجد النبی رفت و دو رکعت نماز خواند. روز آخر حضرت از جا برخاستند و بعد به حسنینش فرمود: عزیزانم! شما پیش پدرتان بمانید. و خودش به منزل برگشت.ایشان به اسما فرمود: من داخل حجره می شوم.
در بعضی نقل ها دارد که نماز مغرب را خواند و فرمود: اسما من داخل حجره می شوم. بعد از ساعتی بیا و مرا صدا بزن. اگر دیدی که جواب ندادم،امیرالمؤمنین(ع) را خبر کن. اسما می گوید: ساعتی گذشت و وارد خانه شدم و دیدم حضرت پاهای خود را به سمت قبله دراز کرده و روپوشی روی خود انداخته و هر چه صدا زدم،جوابی نشنیدم. روپوش را کنار زدم و دیدم بی بی دو عالم دست را زیر صورت گذاشته و روحش با عالم بالا مفارقت کرده است. کسی را دنبال امیرالمؤمنین(ع) فرستادم. وقتی امیرالمومنین(ع) خبر را شنید، به صورت روی زمین آمد و در فاصله کوتاه مسجد و منزل، هی می نشست و برمی خاست.

ای گل صد برگ من پر پر مشو
شمع من خاموش و خاکستر مشو
از حدیث کوچه غرقِ آتشم
فاطمه، از تو خجالت می کشم

++++++++++++++++++++

«يَا فَاطِمَةُ الزَّهْرَاءُ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ يَا قُرَّةَ عَيْنِ الرَّسُولِ يَا سَيِّدَتَنَا وَ مَوْلَاتَنَا إِنَّا تَوَجَّهْنَا وَ اسْتَشْفَعْنَا وَ تَوَسَّلْنَا بِكَ إِلَى اللَّهِ وَ قَدَّمْنَاكَ بَيْنَ يَدَيْ حَاجَاتِنَا يَا وَجِيهَةً عِنْدَ اللَّهِ اشْفَعِي لَنَا عِنْدَ اللَّهِ». [1]

به خانه امیرالمؤمنین آمدند؛ ناموس حضرت زیر دست و پای دشمن بود، حضرت ردایش را روی فاطمه انداخت. دست امیرالمؤمنین بسته بود، ولی حضرت می دید که ناموس خدا بین در و دیوار است. صدای فاطمه بلند شد:«يَا أَبَتَاهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ هَكَذَا كَانَ يُفْعَلُ بِحَبِيبَتِكَ وَ ابْنَتِكَ، آهِ يَا فِضَّةُ إِلَيْكِ فَخُذِينِي فَقَدْ وَ اللَّهِ قُتِلَ مَا فِي أَحْشَائِي مِنْ حَمْلٍ».[2]

شهادت علی علیه السلام آن گاه رخ داد که عدو جانش را میان کوچه، زیر تازیانه گرفت. فاطمه کمربند علی را گرفته بود و می فرمود: نمی گذارم او را به مسجد ببرید. صدا زد: دست فاطمه را کوتاه کن.

امام صادق علیه السلام فرمود: سبب وفات مادرمان، ضربات غلاف شمشیر بود.

فاطمه از هوش رفت؛ وقتی به هوش آمد، دید امیرالمؤمنین را به مسجد بردند. به مسجد آمد و دید شمشیر بالای سر امیرالمؤمنین گرفتند. فرمود: اگر دست از امیرالمؤمنین برندارید، نفرینتان می کنم. سلمان نقل می کند: ستون های مسجد حرکت کرد. امیرالمؤمنین فرمود: سلمان، فاطمه را دریاب؛ به او بگو: علی می فرماید: مبادا نفرین کنی.

 بسوز دل که علی بین خانه بود و عدو
شریک زندگی اش را در آستانه گرفت

کشید ناله زدل آه آه فضه بیا
که قاتل از من مظلومه، ناز دانه گرفت

فدای غربت آن کودک سیه پوشی
که ختم مادر خود را کنار خانه گرفت

 

برای مشاهده بخش دوم روضه های حضرت فاطمه(س) روی این لینک کلیک نمایید...